ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۱۳ تیر, ۱۳۸۹ | 313 بازدید
ساده بگویم … نگاه زاده ی علاقه است … اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند، دیگر تو ازآن خود نیستی…
زمان می گذرد و زمانه نیز هم … کودک می شوی … جوان هستی وجوانی نمی کنی … می گذری … پیر می شوی … می مانی … باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست … نیست ؟ باز در پی آن علاقه ی پنهان … آن نگاه همیشه تازه هستی.
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی… غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده … سایه ای خوش بر دل تو … گوشه گوشه ی این دل خراب ، سر شار از عطر توست… عزیز دل
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۲ آبان, ۱۳۸۸ | 300 بازدید
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۸ خرداد, ۱۳۸۸ | 490 بازدید
دو سه روزه که روی سرعت وبلاگ و کارایی اون کار کردم ، خیلی از کدهاشو دور ریختم و خیلی از جاوا اسکریپت ها رو حذف کردم ، یه کار جالبی که انجام دادم اینه که ابتدا متن های سایت load می شه ( یعنی اسکریپت ها رو انداختم آخرین مرحله دانلود ) دیشب با ساری گلین روی این چیزها بحث داشتیم . فکر کنم اگه بیاد مانشت تعجب کنه ، بدون cache کردن تونستم تا خرده ای سرعت سایت رو خوب کنم . واسه ۵۶کیلو سایت باید در ثانیه ۱۰ ام قابل خوندن باشه ( به شرطی که dns resolve شده باشه ) ، تکنیکش هم خیلی ساده بود . همون عقب انداختن اسکریپت ها .
این هفته سایت از مرز ۱۵۰۰۰ بازدید یکتا رد شد . خیلی آمار جالبیه ، سایت ۱۰۰۰۰۰ امین بازدید صفحه خودش رو هم تجربه کرد . تقریبا با track کردن کاربرها می شه فهمید که حدود ۳۰۰ نفر از کنکوری های با رتبه زیر ۱۰۰۰ مانشت رو دیدن ! ( از روی ip ها ) و البته خیلی ها نظر نمی دن .
مدت زیادیه که عکس هامو توی مانشت تصویری می گذارم اما گویا کسی نگاهی نمی اندازه ، به زودی کارنامه های بچه ها رو توی سایت می گذارم . ممنونم از همه کسایی که کارنامه هاشونو ارسال کردند و کسانی که این کار رو انجام ندادن !! شاید بهتر باشه که چند نفر دیگه هم کارنامه بفرستن و البته مصاحبه ها که خیلی کم شده . اگه موافق باشید چند نفر که دوست دارن رو به عنوان مدیری چیزی انتخاب کنیم . ( شاید هم کلاً بخش کنکور ارشد از مانشت جدا بشه! )
امروز با ساری گلین خیلی بحث ها در مورد آینده کردیم ، فکر کنم از لحاظ فکری دیگه کامل تخلیه شده باشیم . کسی می دونه فلسفه این همه درس خوندن و تلاش کردن ها چیه ؟ مثلاً همین کروبی تلاش می کنه که رئیس جمهور شه به کجا برسه ؟ گیرم هم که رئیس جمهور شد اون وقت چی می شه ؟ چرا یه جوون مثل احمدی نژاد که عمرش هم به دنیاست رئیس جمهور مملکت نشه ؟ می ترسم کروبی رئیس جمهور شه گند بزنه به مملکت اون وقت عمرش هم به دنیا نباشه و حالا … بیار و باقالی بار کن . این جوون ها رو می شه بعداً چزوند!!
می خواستیم اهداف زندگیمون رو یه جا بنویسیم که وقتی دلتنگ خواستن ها شدیم ، بدونیم که کجا بودیم و کجا رسیدیم . چی می خواستیم و چی شدیم . عاشق چی بودیم و عاشق چی شدیم . توی گوشم زمزمه می کنه که خودت رو رها کن ، از همه دل بستگی ها ، از این همه زحمت . بیا و همراه ما شو . خودت رو بزن به اون راه ، راهی شو . مقصدی که واسه تو خیلی روشن تر از آینده مبهم خواهد بود . با نگاهی لرزان پر از تردید پاسخ می دهم که نمی دانم. شاید !
در دلم با مهربانی قصهی بودن می سراید . بهم گفتی که ” تنهات نمی گذارم ، من نیز رهسپارم ، بیا توی آسمون کنار ماه ، زیر مهتاب قرار بگذاریم . که امشب همرو ببینیم و دستهامون رو محکم بگیریم و عهد ببندیم که وفادار هم باشیم . توی تلخی ها و توی شیرینی ها رازدار درد خود باشیم . آینه دار و مرهم دردِ خود. ” و چه سنگین بود این حرفهای تو ، باید برم پیش مهتاب سراغی از تو بگیریم . شاید واسه ام تعریف کنه قصه عاشقیتو . امشب ولی مهتابی نیست . امشب از شبهای تاریکه . شاید چون که تو نیستی . زینب عزیزم دلم لک زده واسه حرف های عاشقونه ات . وقتی که با حرف های ( در حد phd به بالات ( که من معناشونو نمی فهمم)) بهم آرامش می دی ، می خوام بگم که :
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۲ فروردین, ۱۳۸۸ | 239 بازدید
عجیبه که بعد از مدت زیادی دارم می نویسم . ننوشتن نه واسه اینه که نمی خوام بنویسم ، بلکه دلیلی بر اینه که چیزی واسه گفتن ندارم. قرار بود اینجا محلی واسه درد دل های من باشه ، درد دل هایی که شاید هیچ موقع کسی نخونه . چه می دونستم محلی می شه واسه مشورت کنکور و … از بس اینترنت فارسی زبان بی محتوا شده که سایت درپیتی مثل مال من یهو پر از مخاطب کنکوری می شه . تعداد بازدید ها همین طور بالا می رفت ، یهو پهنای باند تموم شد ، چند گیگ پهنای باند توی ۴ روز تموم شد . چقدر دوست خوب پیدا کردم . حالا منتظر موندم ببینم چه کار می کنن .
امسال عید پر برکتی داشتیم ، بارش باران هنوز هم ادامه داره . وقتی بارون می باره انرژی فوق العاده ای واسه تلاش کردن پیدا می کنم . بارون خستگی ها رو از تنم می شوره و منو واسه ادامه دادن آماده می کنه . ترس از شکست رو از من پاک می کنه . چی می شد که خدا با بارش بارون بنده هاش رو می بخشید ، گناه های اونها رو هم پاک می کرد ؟ از ما چه پنهون شاید هم همین کار رو می کنه؟ من که می گم می بخشه .
امسال عید پر برکتی داشتیم ، پر از سبزه ، پر از زندگی . بگذریم از این حرف ها . سال رو در کنار خانواده جدیدم تحویل کردم .
۶ ام فروردین ولی روز خوبی نبود . یکی از دوستای دانشگاهیم از دنیا رفت . همونی که محرم خیلی از راز های من بود {حسین جوانی}. هنوز باور نکردم که رفته . به هر حال مرگ بخشی از زندگی آدم هاست و چون به این نقطه می رسی چه رئیس جمهور باشی و چه نیازمند کوچه های در به دری یکی هستی . توی دنیای فاسد امروز تنها جاییه که پارتی بازی نداره . بعضی وقت ها می گم که مرگ چقدر می تونه دلنشین باشه ، وقتی که دنیا پر از ماتم شده ، آدم ها واسه هم نقش بازی می کنن ، وقتی حتی یه نفر واسه خودت بهت زنگ نمی زنه . و می ترسم که چقدر می تونه سخت باشه وقتی همسر مهربانی مثل تو دارم ، وقتی که عشق واقعی تو رو می بینم ، وقتی که تنها واسه حال خودم احوالم رو می پرسی و وقتی که دنیای منو پر از شادی کردی .
سال نو رو پر از انرژی و با اتکا به خداوند بی همتا شروع خواهم کرد و سستی به خودم راه نخواهم داد . حتی اگه تلاشم به نتیجه نرسه نا امید نخواهم شد.
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۹ بهمن, ۱۳۸۷ | 252 بازدید
می دونم سختی های زیادی کشیدی ، خیلی سخته که آدم روز تولدش مادرش رو از دست بده ، یک عمر دوری از مهر مادری آسون نیست . یادم میاد می گفتی که چند ساله بیشتر نبودی که بابای مهربونت رو هم از دست دادی . نه عمویی نه عمه ای ، واسه همین بود که نام تنهایی رو به خودت گرفتی . چند سال بیشتر نداشتی که مجبور بودی بری کارگری ، بی خیال نمی خوام گذشته ها رو یاد آوری کنم .
گذشت و گذشت تا اینکه خدا بعد از یه امتحانی بهت بچه داد ، اون بچه من بودم . از همون روزهای اول بهت افتخار می کردم ، کشته مرده خاطره هات بودم ، خیلی هاش خوش بودن ، خیلی هاش ناراحت کننده . تعریف می کردی که چه طوری دوستای صمیمیت شهید شدند ، چه طور تو اون همه موقعیتی که هیچ کی سالم نمی موند تو بر می گشتی . چه طور وقتی از صبح تا شب شکنجه می شدی حرفی نمی زدی ؟ چه طور شکنجه گرت ازت حلالیت می خواست . چه طور شد که هیچ گاه حرفی از انقلابی بودنت برای بقیه نمی زدی ، همون هایی که ادعاهای زیادی داشتند و تو تنها بهشون یه لبخند می زدی . چه طور می شه آدم ماه ها خانواده اش رو بگذاره و بره جبهه ؟
همیشه واسه من سوال بود که چرا ما نمی تونیم مثل بقیه زندگی کنیم ؟ چرا خیلی از چیزهایی که بقیه ندارند و ما نداریم ، کم کم دارم می فهمم چرا . بعضی لقمه ها از گلوی ما پایین رفتنی نیست ، هر چند چرب و خوشمزه باشه. گذر ایام درس های زیادی از تو برام باقی گذاشته . دوست دارم بدونی که الگوی من تویی . تویی که با سختی ها مبارزه کردی ، تویی که مهربون ترین پدر دنیا بودی .
اراده تو واسه من همیشه سرمشق بوده ،چه طور هدایایی که بهت می دادن رو قبول نمی کردی ، هیچ وقت واسه پست و مقام خودت رو پست نکردی ، می بینم دوستات رو که چه طور اسیر دنیا شدن ، چه طور خودشون رو فراموش کردن . داری کم کم وارد ۵۰ سالگی می شی ،
پدرم می گه : دریای آرام قهرمان نمی سازد بلکه امواج پرتلاطم موجب ساختن و ورزیدگی ناخدا می شود .
حرف هایی می زنه که واسه من یه دنیا می ارزن ، پدرم چه زیبا روز قبل از تولدت واسه من و همسرم موعظه می کردی و ما چه حیران تو چشم های شما نگاه می کردیم . از نهج البلاغه می گفتی ، از دوستهای شهیدی که شب ها به خوابت میان . از رسم همسر داری گفتی و … و حرف هایی که همیشه آویزه گوش ما خواهد بود .
پدر مهربانم روز تولدت مبارک .
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۱۳ بهمن, ۱۳۸۷ | 426 بازدید
مدت زیادی می شه که نتونستم پستی توی سایت بزنم
توی این مدت چندین امتحان دادیم و پروژه های زیادی هم تحویل دادیم و داریم می دیم ، الان هم فکرم مشغول پروژه است .
همون طور که نمی دونید من حدود ۲ ماه می شه که ازدواج کردم ( ۱ ماه و خورده ای ) و زندگی جدیدی رو شروع کردم
می خواستم به خودم تبریک بگم ، توی این مدت یه سری به ایلام زدم و دنبال کار گشتم (اندکی) و هنوز کار خوبی پیدا نکردم جز درس خوندن . توی جستجو هام با مراجعه به سایت دانشگاه باختر متوجه یه سوتی عظیم از طرف مدیر سایت شدم ، سوتی که نشان از بی سوادی محض مدیر سایت داشت . من می تونستم با نام هر استادی که دلم می خواست وارد سیستم دانشگاه بشم و نمرات رو دستکاری کنم ( البته من این کار رو نکردم و منتظرم که مشکل سایتشون که ناشی از خطاهای انسانیه حل بشه ) بیشتر اشاره نمی کنم که مشکل چی چی بوده!!
مانشت خیلی برفی و زیبا شده ، یادم نبود عکس هایی از اون رو واسه شما دوستان همراه بیارم ، روزهای سرد زمستانی من با گرمای عشق پر شده ، گرم ترین زمستان عمر کوتاهم رو تجربه کردم و امیدوارم که زمستان های بعدی من گرمتر باشه!!
اما یه اطاعیه هم دارم : دوستان عزیزی که درسشون تموم شده و نمی خوان ادامه تحصیل بدن و دوست دارن که به صورت امریه سربازی خودشون رو بگذرونند ( ارشد یا کارشناسی) ، البته تو ایلام به info[at]manesht.ir مکاتبه نمایند.
دهه فجر ، دهه پیروزی ما! بر همه فجر آفرینان و شما دوست گرامی مبارک باشه .
یه لینک جالب هم دارم از اصلاحیه کنکور ۸۷ که یه زمانی به برخی قول داده بودم
بابت غیبت طولانی من را عفو نمایید .
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ | 296 بازدید
This is a poem i gift to my love , because of the beautiful event that would take place in this week so “make me so hot”
You’re so good to me Baby, baby
I wanna lock you up in my closet, where no one’s around
I wanna put your hand in my pocket, because you’re allowed
I wanna drive you into the corner, and kiss you without a sound
I wanna stay this way forever, I’ll say it loud
Now you’re in and you can’t get out
You make me so hot
Make me wanna drop
You’re so ridiculous
I can barely stop
I can hardly breathe
You make me wanna scream
You’re so fabulous
You’re so good to me Baby, Baby
You’re so good to me Baby, Baby
I can make you feel all better, just take it in
And I can show you all the places, you’ve never been
And I can make you say everything, that you’ve never said
And I will let you do anything, again and again
Now you’re in and you can’t get out
You make me so hot
Make me wanna drop
You’re so ridiculous
I can barely stop
I can hardly breathe
You make me wanna scream
You’re so fabulous
You’re so good to me Baby, Baby
You’re so good to me Baby, Baby
Kiss me gently
Always I know
Hold me, love me
Don’t ever go
Oh-oh-oh-oh-oh-oh yeah!
You make me so hot
Make me wanna drop
You’re so ridiculous
I can barely stop
I can hardly breathe
You make me wanna scream
You’re so fabulous
You’re so good to me
You make me so hot
You make me wanna drop
You’re so ridiculous
I can barely stop
I can hardly breathe
You make me wanna scream
You’re so fabulous
You’re so good to me Baby, Baby
You’re so good to me Baby, Baby
You’re so good
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۱۶ آذر, ۱۳۸۷ | 264 بازدید
پسرک قصه ما دیگه نمی تونست برگرده!
آخه تو مسیر از بعضی صخره ها پریده بود!
بالارفتن از صخره ها بعیده!
تو فکر فرو رفت!
…
روزها سپری می شد
اون جایی اومده بود که هیچ کسی از سرزمین بارون نیومده بود
تو قصه های سرزمین بارون خیلی چیزها در مورد دریا گفته شده بود
اما تا به حال هیچکی جرات نکرده بود که به سمت دریا بره!
حتماً می دونید چرا؟
چون مسیر به سمت دریا بی بازگشته ، اونم به خاطر صخره های بزرگش
باید از صخره ها پرید
مشکلات رو پشت سر گذاشت
انتخاب!
آدم ثابت قدم می خواد
کسی که انتخابش عوض نشه
اگه توی مسیر پشیمون شی نابود خواهی شد!
…
پسرک بدون اینکه خودش هم بفهمه این مسیر سخت رو رفته بود
اون الان جایی بود که همه آرزوی اونو داشتن!
یه چیزی اونو بد جور ناراحت می کرد
اون تنها بود ، آخه غیر از خدا هیچ کی نبود!
دختر سرزمین رویاها به پسر رویاها رسیده بود
شاید پسرک به اون حسودی می کرد؟
سرزمین رویاها زیاد بزرگ نبود!
همه چی توی این سرزمین آماده بود
صخره ای وجود نداشت!
ولی سرزمین باران
سرزمین پر از جنگل
پر از صخره
پر از حیوانات وحشی
پر از سختی ها
پر از انتخاب!
توی سرزمین بارون واسه دل عاشق ها بارون می بارید
بر عکس تو سرزمین رویاها هیچ وقت بارون نبارید!
اونها از آب رودخونه سرزمین بارون استفاده می کردند!
آخه اونجا هیچ مشکلی نبود! سختی وجود نداشت! همه چی آماده بود
*****
پسرک توی این فکرها بود که به خواب رفت!
محمد تنهایی ۲۹ اردیبهشت ۸۶
مرتبط ها : سرزمین باران ، قسمت اول
بهترین کاربران (بر اساس نظر)