ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۹ خرداد, ۱۳۸۹ | 223 بازدید
اگه جای تو بودم!
یک سالی میشه که دست و دلم به نوشتن نمیره. نوشتنی از اعماق وجود و احساساتی سرشار از… سرشار از… نمی دونم سرشار از چی! سرشار از امید؟ سرشار از محبت؟ و یا سرشار از غم و اندوه.
واسه کی می نوشتی؟ اگه جای من بودی؟ موضوعات گوناگونی گرداگردت رو گرفته باشه و نتونی از هیچ کدوم بنویسی. یکی در مورد سیاست می نویسه! دوست داری بنویسی اما امیدی نداری! دوست داری در مورد خوبی های زندگی بنویسی! نمی تونی ، دوست داری از روزانه هات بنویسی! نمی تونی. می خوای خاطره بنویسی! می ترسی خاطر کسی رو ناراحت کنه نمی نویسی. از نتونستن هات می نویسی و باز هم نمی تونی. تازه داری فکر می کنی که چقدر ایده پشت توییتر و فیس بوک جالب توجه بوده! وقتی نمی تونی بنویسی! می تونی بنویسی که نمی تونی.
وقتی نمی تونم در مورد ارزش انسان ها بنویسم، وقتی نمی تونم دو تا جمله کسی رو نقد کنم، وقتی نمی تونم اعتراض کنم، وقتی نمی تونم بگم که هستم، چرا می نویسم؟
دوست دارم شروع کنم به نوشتن! به نوشتن یه داستان، نمی دونم چقدر کار می بره، کی تموم می شه، چه جور تمام میشه و اینکه چه طور شروع میشه!
تا به حال به انبوه اطلاعات اطراف خودتون نگاه کردین؟ اونها رو دسته بندی کردین؟ غیر از اخبار و یه سری مطالب این چنینی چه چیز جالبی رو دیدین؟ دیدین که یه کسی بنویسه امروز دست یه پیرمرد ناتوان رو گرفتم و بردم اون ور خیابون؟ اگه جای من بودی هر روز خبرهای تکراری رو می خوندی! دعواهای سیاسی رو می خوندی و غصه اش رو می خوردی.
می خوام بگم : بحران امروز ما بحران هویته، بحران فرهنگیه! فرهنگیه که کاملاً تهی شده! افسوس از دیدن حتی یک کار فرهنگی در دولتی که ادعای فرهنگی داره!
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۶ خرداد, ۱۳۸۹ | 14,871 بازدید
من چه تک افتاده ام
از جنجال های مربوط به کنکور ارشد که بگذریم، می رسیم دوباره سر خط. بعد از هر پایان، پر می شم از خلا. از سرگردانی. تا وقتی هدفی بزرگ در زندگی داری ، هدفی که از دور می شه دیدش فرمون زندگیت رو به سمتش هدایت می کنی. طبع جسورت اجازه ایستادن نمی ده. چرا که ایستادن نقطه مرگ توه. مسیر رو گاه به سمت هدفت پرواز می کنی. گاهی زمینی میری. گاه پنچر می شی و گاه به مسیرهای بن بست می رسی. اما هدفت اون قدر ها بزرگه که هنوز می تونی ببینیش. دوباره بهش نگاه می کنی. از دور دورها معلومه. این قدر تلاش می کنی تا نهایتاً به مقصدت می رسی.
اما مقصد تو چیه ؟
دوستی ازم می پرسید که چرا برخی راحت به اهدافشون می رسند؟ چرا برخی هیچگاه نمی رسند؟ به نظرم جوابش خیلی ساده است. باید هدفی رو تعیین کنی که از مسیری که اومدی بهش راهی باشه. هدفی که باعث عقبگرد تو برای یافتن راه های دیگه بشه ارزشی نداره. متاسفانه جو کنونی جامعه ما جلوی شکوفایی استعدادهای افرادش رو می گیره. آیا کسی هست که هیچ استعدادی نداشته باشه ؟ آیا تنها راه خوشبختی قبول شدن در دانشگاه ، ارشد و دکتری است؟
چقدر جوون که می تونستند فوتبالیست خوبی باشند، چقدر آدم که می تونستند کسبه موفقی بشوند، چه تعداد انسان که می تونستند جامعه شناس بشوند. من اگه نجار می شدم به نظر خودم خیلی موفق تر می بودم! تو اگه نقاش بودی چقدر زیبا بود؟ او اگر با عشق درس می داد چقدر لذت بخش بود. و ما اگر می دانستیم و می فهمیدیم که دلیل بودن ما چیست دنیای ما زیباتر از اینی بود که لایقش هستیم!!!
در نگاهی کلی به سرزمین خود دچار افسوس های فراوانی می شویم که دلیلی ندارد جز نبود اعتماد به نفس و کرامت انسانی بین خودمون. وقتی راحت هر کسی می تونه بزنه تو ذوقت. زمانی هر کسی تنها در فکر خود باشه. جامعه افت زده است. هر کی داره اون یکی رو می خوره و هیچ کسی هم به آرزوهاش نمی رسه. به نظرم رمز موفقیت جز اتکال به خدا و داشتن اعتماد به نفس نیست. اینکه با تمام وجود دنبال علایقمون بریم و از اونها لذت ببریم. نترسیم با اعتماد به نفس بگوییم : من می خواهم نقاش شوم ، من می خواهم رتبه یک کنکور شوم!! من می خواهم شهردار شوم. من می خواهم … تو خواهی شد اگر بخواهی. اگر وجودت بخواهد (قانون جذب). وقتی بهترین ها رو رها کنی و بخوای بر خلاف علایقت عمل کنی. اگر بهش برسی هم انگار به هیچ نرسیدی. انگار حس خوشحالی نداری.
و این حس منه!
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۲ خرداد, ۱۳۸۹ | 1,168 بازدید
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۱۰ آبان, ۱۳۸۸ | 259 بازدید
روزهای غربت به سختی می گذره ، بخصوص وقتی که آدم دنبال یک سر پناه هم باشه . اون هم وقتی که پولی در جیب نداری و دستی بر آسمان داری . این روزها در به در دنبال یه خونه ام . خونه ای که لونه زندگی کوچیک من بشه تا شاید بتونم توی ۴۰ متر عشق رو به گنجشک های آواره نشون بدم . اما گویا سهم یه آدم توی این شهر به ۴۰ متر هم نمی رسه ، انسان ها در این شهر طبقه بندی شده اند ، عده ای مالک همه چیز و عده ای مالک هیچ . یکی توی سندهاش می گرده که خونه ۴۰ متری پیدا کنه و دیگری با حسرت به تعدادشون نگاه می کنه . باور کردنی نیست ، حرص آدم ها پایان نداره . سرمایه ای که باید در خدمت جامعه باشه توی بتن های شهر محبوس می شه و خونی که باید بجوشه ، سر کشیده می شه . سراسیمه در اضطراب شهر فریاد می زنم و نفرینی از عمق وجودم می فرستم .
ننگ بر این زندگی ، بدا به حال این روزگار . حال کسایی که به خیابون میان رو می فهمم . اون ها واسه تغییر میان . واسه اعتراض . اعتراض به یه تبل تو خالی . یک روز زندگی با اونها رو تجربه کردم و می بینم کم تقصیر نیستند کسانی که بی تقصیرند و چه بی تقصیرند همه اونهایی که پر تقصیرند . تقصیر اون ها گذار زندگی و تقصیر این ها گذر زندگی است .
یک روز به دنبال مسکن یک عمر اندوه واسه من داشت ، یک عمر حسرت و آه . باید بر بادها سوار شد و از این دیار کوچ کرد . به انتظار فردایی بهتر . آری باید رفت و شعر جدایی سرود و بر صاحب عاقبت درود .
و بدا به حال کسانی که تنها ادعای خدمت دارند و نفاق خود رو در پرده فاش می کنند . دلم گرفته از دست این دنیای بد و نامرد . شاید فردای ما هم به زودی بیاد . کاش آدم شویم .
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۱ تیر, ۱۳۸۸ | 447 بازدید
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست، عمری به سر برده ایم
زنده یاد قیصر امین پور
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۳۱ خرداد, ۱۳۸۸ | 551 بازدید
ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است ِ وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما راه حق راه بهروزی است
اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان،
ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۹ آبان, ۱۳۸۷ | 329 بازدید
خوب و بد همیشگی نیست ، گاهی وقتها یه خیاله خیلی از جواب ها حتی ، واسه من هنوز سواله
من پی همون جوابم که کسی نگفته باشه گاهی می ترسم و این ترس ، نمی خوام ازم جدا شه
توی تموم لحظه های تلخ و شیرینی که دارم یکی انگار توی قلبم ، می گه تنهات نمی ذارم

صبح داشتم به سمت دانشگاه می رفتم ، حس غریبی داشتم ، چقدر فکر از ذهنم رد شد! به چه چیزهایی فکر می کردم . مثلاً صبح که می اومدم فکر کردم چرا بقالی سر کوچه طرشت ترکه ؟ تعریف می کرد که علی دایی طرشت ۳ بوده ، یه سری غیبت هم کرد ، علی دایی هم ترک بود ، اومدم به سمت دانشگاه گوشی تو گوشم ترکی می خوند ، یه اس ام اس از ساری گلین اومد ، اصرار داشت بریم معتاد شیم حالا بیا اینو درست کن که معتاد شدن خوب نیست .
عصر که بر می گشتم حس غریبی داشتم ، چقدر فکر کردم و ذهنم رو فشار دادم . به چه چیزهایی فکر نکردم ، فکر می کردم بالاخره ساری گلین مارو معتاد کرد ، خوب تریپ ضد سیگاری می یاد . رفته بودیم یه جایی که معتاد شیم ، اینترنت مجانی اشانتیون می داد ، آقا مانشت رو با ساری گلین باز کردیم ، خوب توی گوگل زدیم هوادار سومین پیشنهادش تراکتور سازی بود!
صبح داشتم می رفتم فکر می کردم که بابا تو دیگه ارشدی شدی واسه خودت ، دانشگاه شریف هم قبول شدی ، بابا کار درست تو دیگه کی هستی ؟ چقدر بزرگ شدی ، داری واسه خودت مردی می شی . توی ابرها داشتم پر می زدم ، که دیدم کلاسم خیلی دیر شده ، به خودم فحش دادم که این چه دانشگاهیه که هفت و نیم شب باید بریم سر کلاس ؟ یه چشمم توی خواب یه چشمم بی تاب . اون چشمم هم بیدار ، ای داد و بیداد . باید چشم ها را بست ، نگاه نکرد .
می رفتم معتاد شم با ساری گلین ، قبل از اینکه برسم نگاهی به رفتار آدم ها انداختم ، کاش نمی انداختم . آخه چشم ها را باید بست ، نگاهی نباید کرد . یکی یه کوچولو به یکی زد ، حالا بیا و درستش کن ، بنده خدا معذرت خواهی می کرد که عمدی نبوده و ببخشید ، یارو انگار نه انگار ! نمی بخشید ، نمی خوام بگم که اینجا تهران است ، اما نمی شه نگفت . آدم ها چه عوض شدن ، تحمل انسان ها شکسته شده ، یه سوالی که به ذهنم می رسه اینه که واقعاً تهران چی داره ؟ مردم به چی دلخوش هستند ؟ چرا اینجا هستند ؟
عصر داشتم بر می گشتم ، یه نگاه کردم به میلاد ، همون برجی که چند متری ارتفاعشه ، فکر نمی کنم به پای مانشت برسه ، آخه مانشت ۲۷۰۰ متر بالاتر از شهر نشینیه ، این چه شهریه ؟ اصلاً این شهر نشستنیه؟ به خودم فحش دادم که این چه شهریه که اومدم . شهر شلوغ ، شهری با فرهنگ از دست رفته . بازم چند فحش دادم که ….
کلاً جدی نگیرین نوشته ای که ساعت ۲ شب نوشته می شه ، اعتیاد رو با خریدن لپ تاپ معادل بدونید
ساری گلین هم ترک بود…
ارسال شده توسط ZoWeD در تاریخ: ۲۳ آبان, ۱۳۸۷ | 517 بازدید
ماموران انتظامیشهرستان آبدانان فردی را که باجعل مدارک اقدام به تاسیس مطب کرده بود، دستگیر کردند.
به گزارش پایگاهاطلاع رسانی پلیس، این فرد خود را پزشک متخصص قلب معرفیکرده بود اما پس از بررسی مدارکش معلوم شد وی دارای تحصیلات متوسطه است.
وی که “علی پروین ” نام دارد با ۳۲سال سن و از توابع شهرستان اندیمشک است، خود را پزشک متخصص قلبو عروق معرفی کرده بود و با نصب پلاکاردهای تبلیغی و راهاندازی مطب به کار طبابت مشغول شده بود.
براساس اطلاعات موجودبسیاری از بیماران آبدانانی بدون اطلاع از این موضوع در مدت یک ماه گذشته به وی برای درمان بیماریهای قلبی خود مراجعه کرده بودند.
مدیر شبکه بهداشت و درمان آبدانان دراین خصوص گفت: فعالیتهای پزشکی این فرد متخلف، مرتب مورد نظارت و بررسی مسوولین دانشگاه علوم پزشکی استان و مدیریت بهداشت و درمان این شهرستان بوده است.
دکتر”آرش جعفریزاده” افزود: سرانجام با انجام بررسیهای دقیق اداری و استعلام از سایر مراجع ذیربط مشخص شد که مدارک وی جعلی بوده است.
وی افزود: بازرسان این شبکه باحضور در محل بلافاصله مطلب این فرد را تعطیل و وی را به مراجع قضایی تحویل دادند.
متهم دستگیر شده علاوه بر دایر کردن مطلب خصوصی در بیمارستان شهرستان آبدانان نیز مشغول طبابت بوده است.
وی در تحقیقات اولیه پلیس اعتراف کرد که دارای مدرک تحصیلی دیپلم بوده و مدتی درهندوستان مشغول تحصیل بوده که ترک تحصیل کرده و بهایران بازگشته است.
وی، مشکلاتخانوادگی و مالی را مهمترین علت جعل مدارک پزشکی و دایر کردن مطب عنوان کرده است. لازم به ذکر است که مادر وی در دفاع از فرزندش اعلام کرده بود که:”مگر آقای دکتر کردان مشکی را برای ملت ایجاد کرده بود؟ چرا فرزند من باید بازداشت شود؟ “.
شهرستان ۵۵هزار نفری آبدانان در فاصله ۱۸۱کیلومتری جنوب شهر ایلام واقع است.
بهترین کاربران (بر اساس نظر)