ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۲ فروردین, ۱۳۸۸ | 239 بازدید
عجیبه که بعد از مدت زیادی دارم می نویسم . ننوشتن نه واسه اینه که نمی خوام بنویسم ، بلکه دلیلی بر اینه که چیزی واسه گفتن ندارم. قرار بود اینجا محلی واسه درد دل های من باشه ، درد دل هایی که شاید هیچ موقع کسی نخونه . چه می دونستم محلی می شه واسه مشورت کنکور و … از بس اینترنت فارسی زبان بی محتوا شده که سایت درپیتی مثل مال من یهو پر از مخاطب کنکوری می شه . تعداد بازدید ها همین طور بالا می رفت ، یهو پهنای باند تموم شد ، چند گیگ پهنای باند توی ۴ روز تموم شد . چقدر دوست خوب پیدا کردم . حالا منتظر موندم ببینم چه کار می کنن .
امسال عید پر برکتی داشتیم ، بارش باران هنوز هم ادامه داره . وقتی بارون می باره انرژی فوق العاده ای واسه تلاش کردن پیدا می کنم . بارون خستگی ها رو از تنم می شوره و منو واسه ادامه دادن آماده می کنه . ترس از شکست رو از من پاک می کنه . چی می شد که خدا با بارش بارون بنده هاش رو می بخشید ، گناه های اونها رو هم پاک می کرد ؟ از ما چه پنهون شاید هم همین کار رو می کنه؟ من که می گم می بخشه .
امسال عید پر برکتی داشتیم ، پر از سبزه ، پر از زندگی . بگذریم از این حرف ها . سال رو در کنار خانواده جدیدم تحویل کردم .
۶ ام فروردین ولی روز خوبی نبود . یکی از دوستای دانشگاهیم از دنیا رفت . همونی که محرم خیلی از راز های من بود {حسین جوانی}. هنوز باور نکردم که رفته . به هر حال مرگ بخشی از زندگی آدم هاست و چون به این نقطه می رسی چه رئیس جمهور باشی و چه نیازمند کوچه های در به دری یکی هستی . توی دنیای فاسد امروز تنها جاییه که پارتی بازی نداره . بعضی وقت ها می گم که مرگ چقدر می تونه دلنشین باشه ، وقتی که دنیا پر از ماتم شده ، آدم ها واسه هم نقش بازی می کنن ، وقتی حتی یه نفر واسه خودت بهت زنگ نمی زنه . و می ترسم که چقدر می تونه سخت باشه وقتی همسر مهربانی مثل تو دارم ، وقتی که عشق واقعی تو رو می بینم ، وقتی که تنها واسه حال خودم احوالم رو می پرسی و وقتی که دنیای منو پر از شادی کردی .
سال نو رو پر از انرژی و با اتکا به خداوند بی همتا شروع خواهم کرد و سستی به خودم راه نخواهم داد . حتی اگه تلاشم به نتیجه نرسه نا امید نخواهم شد.
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۴ آبان, ۱۳۸۷ | 224 بازدید

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
داره بارون می باره ، چقدر هم قشنگ ، تماشای بارون از توی خونه قشنگه! اما زیبایی هاش زیر بارونه!
بارون میاد تا دل زمین رو آروم کنه ، آلودگی هاشو پاک کنه ؛ میاد تا دل های عاشق رو مرحم ببخشه . اشک خدا! واسه دل عاشقاش . بارون یه هدیه است؛یه مژده .
نغمه های زیر بارون ، خیس شدن ها ؛ غم غریبی داره . می خوان یه چیزی بگه!
رنگین کمان! خبر از پاکی می ده ؛ حالا وقت شکفتن گل هاست!
دل من اون ابر تیره است! سرگردون! میان زمین و آسمون ؛نمی دونه کجا بباره! ولی می دونه تا نباره ، رنگین کمون نمی یاد!
شکوه نکن !
بهم گفت : “این همه باید ببارم تا یه رنگین کمون بیاد!”
هی می گفت : “آخه مگه عمر یه رنگین کمون چقدره؟”
اما یادش رفت چیزی در مورد گل ها بپرسه!
عادت شده واسش که گل ها رو نبینه!
با بارشش همه گل های باغ! پر پر می شن!
دل هوس رنگین کمون رو می دید! فداکاری گل ها رو ندید!
“زیر باران باید رفت” ولی گل من تو زیر بارون پرپر می شی!
نمی تونم تو رو بچینم! جای تو توی باغ
پیش تو می مونم! قول می دم بارون نباره!
محمد تنهایی سال ۸۶
بهترین کاربران (بر اساس نظر)