ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۹ دی, ۱۳۸۷ | 515 بازدید
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۹ آبان, ۱۳۸۷ | 329 بازدید
خوب و بد همیشگی نیست ، گاهی وقتها یه خیاله خیلی از جواب ها حتی ، واسه من هنوز سواله
من پی همون جوابم که کسی نگفته باشه گاهی می ترسم و این ترس ، نمی خوام ازم جدا شه
توی تموم لحظه های تلخ و شیرینی که دارم یکی انگار توی قلبم ، می گه تنهات نمی ذارم

صبح داشتم به سمت دانشگاه می رفتم ، حس غریبی داشتم ، چقدر فکر از ذهنم رد شد! به چه چیزهایی فکر می کردم . مثلاً صبح که می اومدم فکر کردم چرا بقالی سر کوچه طرشت ترکه ؟ تعریف می کرد که علی دایی طرشت ۳ بوده ، یه سری غیبت هم کرد ، علی دایی هم ترک بود ، اومدم به سمت دانشگاه گوشی تو گوشم ترکی می خوند ، یه اس ام اس از ساری گلین اومد ، اصرار داشت بریم معتاد شیم حالا بیا اینو درست کن که معتاد شدن خوب نیست .
عصر که بر می گشتم حس غریبی داشتم ، چقدر فکر کردم و ذهنم رو فشار دادم . به چه چیزهایی فکر نکردم ، فکر می کردم بالاخره ساری گلین مارو معتاد کرد ، خوب تریپ ضد سیگاری می یاد . رفته بودیم یه جایی که معتاد شیم ، اینترنت مجانی اشانتیون می داد ، آقا مانشت رو با ساری گلین باز کردیم ، خوب توی گوگل زدیم هوادار سومین پیشنهادش تراکتور سازی بود!
صبح داشتم می رفتم فکر می کردم که بابا تو دیگه ارشدی شدی واسه خودت ، دانشگاه شریف هم قبول شدی ، بابا کار درست تو دیگه کی هستی ؟ چقدر بزرگ شدی ، داری واسه خودت مردی می شی . توی ابرها داشتم پر می زدم ، که دیدم کلاسم خیلی دیر شده ، به خودم فحش دادم که این چه دانشگاهیه که هفت و نیم شب باید بریم سر کلاس ؟ یه چشمم توی خواب یه چشمم بی تاب . اون چشمم هم بیدار ، ای داد و بیداد . باید چشم ها را بست ، نگاه نکرد .
می رفتم معتاد شم با ساری گلین ، قبل از اینکه برسم نگاهی به رفتار آدم ها انداختم ، کاش نمی انداختم . آخه چشم ها را باید بست ، نگاهی نباید کرد . یکی یه کوچولو به یکی زد ، حالا بیا و درستش کن ، بنده خدا معذرت خواهی می کرد که عمدی نبوده و ببخشید ، یارو انگار نه انگار ! نمی بخشید ، نمی خوام بگم که اینجا تهران است ، اما نمی شه نگفت . آدم ها چه عوض شدن ، تحمل انسان ها شکسته شده ، یه سوالی که به ذهنم می رسه اینه که واقعاً تهران چی داره ؟ مردم به چی دلخوش هستند ؟ چرا اینجا هستند ؟
عصر داشتم بر می گشتم ، یه نگاه کردم به میلاد ، همون برجی که چند متری ارتفاعشه ، فکر نمی کنم به پای مانشت برسه ، آخه مانشت ۲۷۰۰ متر بالاتر از شهر نشینیه ، این چه شهریه ؟ اصلاً این شهر نشستنیه؟ به خودم فحش دادم که این چه شهریه که اومدم . شهر شلوغ ، شهری با فرهنگ از دست رفته . بازم چند فحش دادم که ….
کلاً جدی نگیرین نوشته ای که ساعت ۲ شب نوشته می شه ، اعتیاد رو با خریدن لپ تاپ معادل بدونید
ساری گلین هم ترک بود…
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۰۸ آبان, ۱۳۸۷ | 251 بازدید

امروز واسه کاری رفته بودم میدون ولی عصر
چند دقیقه ای معطل اومدن دوستم شدم ، لاجرم گوشه ای نشستم .به عبور عابرین توجه می کردم .
چقدر چهره عابرین متفاوت بود . عده ای مقید ، عده ای نا مقید . عده ای پول دار . عده فقیر
یکی هراسون اومد پیشم ، پیر مرد بود ، اصلاً هم قیافه اش به گدا نمی خورد . مقداری پول می خواست! حتی یک نفر هم به اون کمکی نکرد . حتی خود من . دلم بد جوری سوخت . نه برای اون پیرمرد ، واسه خودم ، واسه اطرافیانم. پیرمرد اندکی با بقیه حرف زد! البته هیچ کس حتی نایستاد که حرفش رو گوش کنه .
اینجا تهران است . سرزمینی که یه زمانی آسمانش آبی بود . دل مردمش آبی تر.
حتی بارون ها شم سیاه شده . اینجا همه چی به رنگ مشکیه ، کوچه و خیابان یه لجن زار بزرگه . اینجا مردمش واسه آدم بودن وقت ندارن . بارون تو روستا که می باره زمین رو پاک می کنه . ناودون ها رو می شوره . بارون اینجا خاکستری می شه روی سر مردم . از آسمون باید خاک بباره . وقتی بارون سیاهی هاش رو روی سر مردم می ریزه ، آروم می گیره .
اینجا جمهوری اسلامی است . سرزمینی که آسمانش یک خدا داشت . مردمش با ایمان .
سر میدون منتظر بودم ، عده ای با چماق کنار میدون پرسه می زدن . روی ماشین نوشته بود گشت ارشاد . ده متر اون طرف تر ، محل قرار پسر و دختر شده ، ابتدا سلام و احوال پرسی و دست دادن به هم و سپس راه رفتن به مقصدی نا معلوم . از کنار گشت ارشاد می گذرند . اما ارشادی نمی شنوند . چماق ها نمادهایی از اسلامیت هستند ( ولابد پسر و دختر نمادی از جمهوریت ) . اینجا قانونی نیست .
اینجا ولی عصر است . میدانی که تقدیسش به خاطر اسم بزرگی است که روش گذاشتن .
پر است از مراکز تجاری . ایرانیان ، ولی عصر ، ایران و …. وقت اذان است . به دنبال مسجد می گردم! اینجا پایتخت تشیع است . اینجا ایران اسلامی است .
لاجرم به خوابگاه بر می گردم . در راه بازگشت عده ای را می بینم .
سنشان بسیار زیاد است . شاید ۷۰ شاید ۸۰ . اونها به این شهر عادت ندارند . شاید هنوز نفهمیدن که روزگار عوض شده .
دیدن پیر زنی که صبح تا شب در خونه ای قدیمی نشسته آزارم می ده . به پای عابرین توجه می کنه . بعضی وقت ها هم نگاهی به بالا می کنه . خدایا این پیرزن منتظر کیه ؟ نکنه اونم توی عبور پیاده ها همون چیزی رو می بینه که من می بینم ؟ پس بچه های اون کجان ؟ همه رفتن ؟ بهش سر نمی زنن؟
این قده تنها شده که باید بیاد و توی کوچه گذر عمر رو نگاه کنه . یادش بخیر مادر بزرگ های قدیمی . اینجا تهران است . جایی که مادر معنایی ندارد .
اینجا مادربزرگان در آرزوی دیدن نوه های خود دقایق رو می شمرند . شاید در خانه سالمندان . شاید در کوچه ها! شاید در خاک
بهترین کاربران (بر اساس نظر)