ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۱۶ آذر, ۱۳۸۷ | 264 بازدید
پسرک قصه ما دیگه نمی تونست برگرده!
آخه تو مسیر از بعضی صخره ها پریده بود!
بالارفتن از صخره ها بعیده!
تو فکر فرو رفت!
…
روزها سپری می شد
اون جایی اومده بود که هیچ کسی از سرزمین بارون نیومده بود
تو قصه های سرزمین بارون خیلی چیزها در مورد دریا گفته شده بود
اما تا به حال هیچکی جرات نکرده بود که به سمت دریا بره!
حتماً می دونید چرا؟
چون مسیر به سمت دریا بی بازگشته ، اونم به خاطر صخره های بزرگش
باید از صخره ها پرید
مشکلات رو پشت سر گذاشت
انتخاب!
آدم ثابت قدم می خواد
کسی که انتخابش عوض نشه
اگه توی مسیر پشیمون شی نابود خواهی شد!
…
پسرک بدون اینکه خودش هم بفهمه این مسیر سخت رو رفته بود
اون الان جایی بود که همه آرزوی اونو داشتن!
یه چیزی اونو بد جور ناراحت می کرد
اون تنها بود ، آخه غیر از خدا هیچ کی نبود!
دختر سرزمین رویاها به پسر رویاها رسیده بود
شاید پسرک به اون حسودی می کرد؟
سرزمین رویاها زیاد بزرگ نبود!
همه چی توی این سرزمین آماده بود
صخره ای وجود نداشت!
ولی سرزمین باران
سرزمین پر از جنگل
پر از صخره
پر از حیوانات وحشی
پر از سختی ها
پر از انتخاب!
توی سرزمین بارون واسه دل عاشق ها بارون می بارید
بر عکس تو سرزمین رویاها هیچ وقت بارون نبارید!
اونها از آب رودخونه سرزمین بارون استفاده می کردند!
آخه اونجا هیچ مشکلی نبود! سختی وجود نداشت! همه چی آماده بود
*****
پسرک توی این فکرها بود که به خواب رفت!
محمد تنهایی ۲۹ اردیبهشت ۸۶
مرتبط ها : سرزمین باران ، قسمت اول
ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۲۲ آبان, ۱۳۸۷ | 391 بازدید
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
غیر از خدا هیچ کی نبود
دو تا سرزمین بودن که یه رودخونه غیر قابل عبور وسطشون بود
توی سرزمین رویاها فقط یه دختر بود و یه پسر
ولی سرزمین بارون جمعیتش خیلی زیاد بود
دختر سرزمین رویاها خیلی با پسر رویاها فاصله داشت
پسره چند کیلومتری دورتر از اون کنار دریا نشسته بود!
توی سرزمین بارون هیچکی به رویاها فکر نمی کرد
اما یه روز آفتابی! همون روزی که رودخونه خیلی باریک شده بود ؛ پسر بارونی دختر رویاها رو دید
با این که می دونست نباید عاشق بشه! عاشق دختره شد
فکر می کرد که می تونه از رودخونه رد شه
دخترک دل اونو نشکست
این طور شد که این دختر و پسر در امتداد رودخونه با هم به سمت دریا رفتن
یکی این ور رودخونه توی سرزمین بارون، یکی اون ور توی سرزمین رویاها
مسیر رودخونه همیشه راست نبود!
گاهی کج می شد ، گاهی عریض می شد!
پسر به عشق دختر این راه رو پیش می رفت!
گاهی اوقات خسته می شد! می ایستاد ، ولی باز ادامه می داد
توی این مسیر دخترهای دیگه ای رو توی سرزمین بارون دید!
همه اونها رو پشت سر گذاشت!
روزها و شبها رو با هم سپری کردند
دخترک می دونست که پسر بارونی به اون نمی رسه
واسه همین خیالش راحت بود!
پسرک به آخر سرزمین بارون رسید!
دخترک به پسر رویاها!
پایان غم انگیز قصه ما!
سرزمین بارون غرق در بارون شد!
رودخونه چنان عریض شد تا پسر سرزمین بارون کاملاً نا امید شه!
اشک خدا واسه بنده هاش ،
سرزمین بارون بازم بارونی شد!
*****
قصه ما همین بود
شاید پسرک منتظر معجزه بود؟
محمد تنهایی اردیبهشت ۸۶
می خوام چند تا از نوشته های قدیمی ام رو اینجا بزنم ، به یاد سال های قبل
بهترین کاربران (بر اساس نظر)