» گرگ و بره مانشت

نمای آخر یک رویا

ارسال شده توسط صابر شوکت فدایی در تاریخ: ۱۹ آبان, ۱۳۸۷ | 283 بازدید

دوستم محمد در بلاگش به نقل از دختر خانومی مطلبی رو گذاشت که به نظرم باعث ناراحتی و تأسف بسیار بود . دختر خانومی که قصه های مشابهش هر روز داره پیش میاد و کم کم داره به یک داستان تکراری تبدیل میشه ( با کمال تأسف ) هر چند بسیار خوب بود که قبل از این که اتفاق ناراحت کننده ای بیافتد دختر خانوم قصه ما به حرف دوستان و ناصحان توجه بیشتری می کردند اما اتفاقی که نباید می افتاد ، متأسفانه رخ داده . حال صحبت من در باره ای این است که این فرد الآن چه می توند بکند ؟

به دوستان توصیه می کنم قبل از خوندن ادامه مطلب اگر پست من رو درباره ی پذیرفتن مسئولیت نخوندند ، حتما مطالعه کنند .

دختر خانوم قصه ی ما می تونه ۲ تا روش رو در پیش بگیره :

روش اول که روش معمول تریه اینه که مسئولیت اتفاقات افتاده رو بندازه گردن دیگران ، گردن گرگ بودن و بی معرفت بودنشون و سهم خودش رو در این اشتباه نپذیره و اگر هم سهمی برای خودش قائل می شه ، صرفا یک بره ی بی آزار ساده باشه که از احساساتش سوء استفاده شده !

کاری که به نظر می رسه الآن داره به خوبی انجام می ده ، و این رو می شه در نوشته هاش به خوبی دید . جایی که می نویسه :

یادش به خیر یه زمانی گرگ بیابون هم معرفتی داشت واسه خودش ” گرگ گرگه ، جدید و قدیم نداره !!!

پس از مدتی شعر های سوز ناک گفتن در مورد خیانت های پسران و ذات خبیثشان وارد یک یا چند رابطه بشه و انتقام خودش رو از جنس مذکر بگیره ! هر چند ممکنه این وسط نیز گیرچند تا گرگ دیگه بیافته !

روش دوم اینه که سهم خودش رو در این ماجرا بپذیره . بپذیره اگه گرگی تونسته شکار کنه به این خاطره که بره ای حاضر شده شکار بشه ! بره ی قصه ی ما به زور مجبور به انجام کاری نشده که الآن احساس قربانی بودن می کنه ! دختر خانوم برای این که بتونه راحت تر با این ماجرا کنار بیاد باید سهم خودش رو در این ماجرا بپذیره .

بعد از این که سهم خودش رو در این ماجرا پذیرفت نوبت توبه می شه . توبه از فریب خوردن ، توبه از گوش نکردن به حرف آدم های عاقل دورو برش و از به کار نگرفتن فکرش و توبه از سرپیچی فرمان پروردگارش . توبه یعنی بازگشت ، یعنی تکرار نکردن اشتباه یعنی عزم جدی برای جبران تمام اشتباهات . خوبه که حتما پیش یک مشاور بره که هم روانشناس باشه و هم مذهبی تا کمکش کنه که راه درست رو تو زندگیش پیدا کنه . البته خواستم چند توصیه دیگه این جا بنویسم اما گفتم چون احتمالا آدم هایی با شرایط مختلف ممکنه این نوشته رو بخونند ترجیح دادم توصیه های بیشتر رو از مشاوری بگیرند که اشراف بیشتری نسبت به شرایطشون داره

توضیحات مانشت: پست قبلی برای یک سری ویرایش ها ، و حفاظت از آبروی کسی که پست متعلق بهش بوده فعلاً رمز دار شده ، ذکر این نکته به جاست که دختر مورد بحث الان زیر خاک هستند ، گویا در روایت داستان اندکی شبهه ایجاد شده ، بنا بر این رفتن دختر به مشاوره و کارهایی از این قبیل دیگه غیر ممکنه ، تنها کاری که می شه کرد دعا کردن واسه این دختر بیچاره است . نمی دونم که قبل از مرگش توبه کرده یا نه ، اما خدا باید کمکش کنه . شاید همون دوستی که نجاتش داد بازم ناجیش بشه .

یه فاتحه هم برای این دختر خانم بدیم بد نیست . حتماً کمکش می کنه

بدرد نمی خورهمطلب خوبیه (+1 امتیاز, 1 رای)
Loading ... Loading ...

نمایی از یک رویا

ارسال شده توسط محمد تنهایی در تاریخ: ۱۸ آبان, ۱۳۸۷ | 531 بازدید

امروز یه پیامی از طرف یکی از خوانندگان سایت دریافت کردم. خودش رو …. معرفی کرد . محتوای پیام خیلی دردناک بود . قصه  دو تا دوست بی وفا بود! دوستی که می تونستند الان کنار هم باشند  ، بخندند و زندگی رو زیبا ببینند . اولش می خواستم متن اصلی که فرستاده رو بذارم توی سایت ، اما بد ندیدم که یه داستان کوتاه ازش درست کنم  ، امیدوارم که تا آخر داستان همراهی کنید :

نمای بسیار دور :

یکی بود ، یکی نبود . زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کی نبود . یه دختری بود ، هم سن و سال یه دختر پشت کنکوری . شاید خونه اش بین تهران و اصفهان بود ، ولی مهم اینه که خونه دلش کجا باشه ، تو خونه یِ دلش جز خدا نبود . دلش زلال بود ، مثل یه آینه ، پاک و دوست داشتنی .

دل آدم که خونه خدا بشه ، راز و نیاز همراهش می شه ، دلش به نمازهای روزانه رضا نمی داد ، نماز شب رو هم می خوند . دختر یکی یه دونه ما ، توی حجاب هم نمونه بود ، شیطون هم به پاکیش غبطه می خورد .

از اتفاق این دختر ما خیلی هم با هوش بود ، اون قدر ها که با یه بار کنکور دادن یه جایی مثل تهران قبول شد!  . می گن تهران انار نداره ، راست می گن ، تو شهر غریبه ها تک و تنها دنبال یه کسی می گشت که همدمش باشه .

نمای دور :

تو شهر غریبه ها تک و تنها دنبال یه کسی می گشت که همدمش باشه .  مثل همه دختر ها شروع کرد به چت کردن .  از اتفاق با یه پسر آشنا شد . چت که محل نداره ، پسره یه ایرانی در اومد که تو یه کشور دیگه زندگی می کرد . دختر پاک ما ، از قضا خیلی هم ساده بود . وقتی تو دنیای گرگ و بره ، تو ساده نگاه کنی بره می شی ، اگه زرنگ باشی گرگ می شی ، تو دنیای با این تعریف هر دو بدن ، باید چوپون داشت ، اما توی این دنیا چرا هیچ کی چوپون نمی شه ا؟  شاید خدا چوپون بره هاست ، اما چوپون قانون داره!

پسره شد گرگ بره کوچیک ما ، خدایا تو چوپون این بره بودی چرا اون رو این طوری رها کردی ؟ شاید تو اون رو دیدی اما ، بره ما حرف چوپون رو گوش نمی کرد . دوستاش بهش تذکر می دادن ، فایده نداشت . عاقبت بره ناز ما عاشق آقا گرگه شد . ( یادش به خیر یه زمانی گرگ بیابون هم معرفتی داشت واسه خودش) کوچولوی ما هوش از سرش رفته بود آخه شاعر می گه که : عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را … خوب گفته شاعر . عاشق کسی شد که هیچ همگونی با اون نداشت .

از قضا گرگ از سفر بر گشت ؛

گرگ قصه ما بره رو می برد به چراگاه ، آبی بهش می داد ، نازش می کرد . بره ساده دل ما فکر می کرد که گرگ عاشقشه ، دوستش داره ، غافل از اینکه دوستی گرگ و بره بد تر از دوستی موش و گربه است .

نمای نزدیک :

دوستی گرگ و بره بد تر از دوستی موش و گربه است ، پسره اومد به ایران ، دست دختره رو گرفت و به همه فایل نشون داد ، داد می زد که این نامزد منه ، به همه فک و فایل نشون می داد . تا این که نوبت به سفر آخرش رسید . بعد از چهار سال نامزدی پیشنهاد خودش رو به دختر (که یه زمانی کوچولو بود) داد . واسه من هنوز عجیبه که چه طور یه دختر می تونه چنین پیشنهادی رو قبول کنه ؟ پسر با کمال پر رویی پیشنهاد روابط جنسی رو به دختر داد .

آخه اعتقادش این بود که همسر آینده اش باید توی رابطه جنسی هم حرف اول رو بزنه ، ۶ ماه آخر رو زناشویی طی کردن ، دختر ما که از نمای خیلی دورش  خیلی دور بود حرف دوست هاش رو قبول نمی کرد . انگار چوپون هم اون رو رها کرده بود . بره گناهکار اسیر گرگ گرسنه می شه .

پسر بعد از ۶ ماه زناشویی رفت به یه سفر ، یه سفر دور . همون جایی که توی رگ های مردمش خون جریان نداره ، همون جایی که یه زمانی ابر قدرت بود .  گرگ با مرام ما یه پیام واسه دخترک گذاشت : “من تو رو نمی خوام ”

دخترک عجیب آشفته شد ، به هر دری ، هر دیواری ، هر کاری . حیف ، حیف که نمی دونست توبه گرگ مرگه . هیچ اطلاعی از پسر پیدا نکرد . توی صحرا تک و تنها رها شد . از دور صدای یه دوست می اومد ، کسی که نگرانش بود . توی همه این مدت همراهش بود ، اونی که هیچ وقت به حرف هاش گوش نکرد . (باز هم اعتنا نکرد ) دخترک ما راهی جایی شد که بیماران رو تیمار می دادن . اون جا یه بیمارستان بود که بیماراش آدم های عادی نبودن . بهش می گفتن “تیمارستان”

نمای اکنون :

بهش می گفتن “تیمارستان”  ، اون جایی که زندگی جدیدش رو شرع کرد . همه اهل محل ، خونواده و دوستا ترکش کردن ، به جز یه دوست که نگرانش بود .توی همه این مدت همراهش بود ، اونی که هیچ وقت به حرف هاش گوش نکرد . همون که واسه خوب شدنش تلاش کرد .

شاید نمی تونست قبول کنه که اشتباه کرده ، آخه هنوز پسره رو دوست داشت ، هنوز خام حرف هاش بود .  به جز دوستش که نگرانش بود  ، هیچ کی اونجا نبود . یکی بود ، یکی نبود . اون که بود در غم نبود .  به جز دوستش که همراهش بود دیگه کسی نبود . چند ماهی رو باهاش سر کرد . آخه نمی تونست که تنهاش بذاره تا اینکه : دخترک از شر دارو ها خلاص شد ، اون کم کم داشت خوب می شد . قبل از همه می خواست بره و دوست صمیمیش رو ببینه ، اما چرا این طوری شد! واسه دوست صمیمیش یه کار پیش اومد . سه روز بعد وسط های هفته دوست صمیمیش بهش زنگ زد!

اما گوشی انگار تو خواب عمیقی بود ، مثل اینکه ۳ روز بود که روشن نشده بود .

دیگه هیچ وقت دوستی رو ندید !  آخه واسش کار پیش اومده بود . کاری که اگه پیش نمی اومد شاید دوستش رو می دید .

حالا رفته یه جا دیگه ، تنش سرد ، توی اطاق های سفید .

شاید همین هفته قبل بود ، اون هم با یه تصادف گرفتار مرگش شد .

خدا چی می دونه ، وظیفه یه دوست نجات دوستشه ، نجاتی که به مرگ ختم می شه!

حالا دخترک بار غم های اون رو هم به دوش می کشه ، شاید وجود اون رو توی خودش حس می کنه ؟

ادامه داستان رو دخترک می نویسه! …

محمد تنهایی اوایل آبان

این پست ویرایش شده است
بدرد نمی خورهمطلب خوبیه (+2 امتیاز, 2 رای)
Loading ... Loading ...

feed
اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است
اپيكتت

درباره خودم

محمد تنهایی ، دانشجوی دکتری مهندسی کامپیوتر نرم افزار ، دانشگاه شریف
متولد مهر ماه 65 صفحه شخصی

حال من چطوره؟


    تعداد کامنت ها 7481
  • ژینا: خیلی قشنگ بود ، مرسی!
  • زهرا: سلام آقای تنهایی یه سوال داشتم امسلا رتبم تو ارشد آی تی 709(گرایش 1و4) شده ولی هیچ جا
  • زهرا: سلام آقای تنهایی یه سوال داشتم امسلا رتبم تو ارشد آی تی 709(گرایش 1و4) شده ولی هیچ جا
  • جواد: ببخشید ها بچه ها محمد این پست رو گذاشته کمی راحت باشه و از حال هوای کنکور و این حرفا
  • فرزانه: سلام من از سایت محسن خان به این جا اومدم اونجا پرسیدم به نظر شما ازاد نجف آباد بهت

بهترین کاربران (بر اساس نظر)

  • احسان (225)
  • فهيمه (219)
  • نجوا (160)
  • سامان (158)
  • رضا (157)
  • مهدی (132)
  • باران (131)
  • خلوت گزیده (125)
  • کنکاش (123)
  • سارا (119)

بازدید ها

عضویت در خبرنامه

بازدید امروز: 12
کل بازدید از تاریخ آگوست 28, 2010: 2299
آی پی شما : 38.107.191.97


PageRank

انجمن مانشت – کنکور ارشد