زمان کنونی: ۱۸ آذر ۱۳۹۸, ۰۵:۰۰ ب.ظ مهمان گرامی به انجمن مانشت خوش آمدید. برای استفاده از تمامی امکانات انجمن می‌توانید عضو شوید.
گزینه‌های شما (ورودثبت نام)

جک و طنز

ارسال:
۱۹ خرداد ۱۳۸۹, ۰۵:۰۳ ب.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ ۰۷:۱۲ ب.ظ، توسط tabassomesayna.)
جک و طنز
من دیدم توی این قسمت جای یه پست "جک و طنز" خالیه گفتم بزنیم بچه هایی که حوصلشون سر میره بیان بخونن شاد بشند.
دوستان همراهی کنند و جک های ناب خودشون رو ارسال کنن.
فقط قبل از ارسال پست جکی(یا جک پستی) به موارد زیر توجه کنید و از به کاربردن آنها جدا خوداری کنید.
۱ – اهانت به اشخاص(حقیقی یا حقوقی) – شهر- نژاد -جنسیت و ....
۲ – ارسال جک های مورد دار.

برای شروع خودم یه جک می زنم.

صبح ساعت ۸
مرد: خانم کاری نداری من دارم میرم .
زن‌: عزیزم برای ناهار چی درست کنم.
مرد‌: هرچی می خوای درست کن غیر از قرمه سبزی.
زن‌: چرا عزیزم ؟ تو که قرمه سبزی غذای مورد علاقت بود.
مرد‌: می دونم! نمی خوام از غذای مورد علاقم متنفر بشم. Big Grin

I believe whatever doesn't kill you simply makes you stranger
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: ف.ش , موج , ali_computer69 , ic_teta , پشتکار , baranebahar , firouzi.s , iMohammad , Sami65 , rozh66 , mehrdad66 , Mahbanoo313 , jafarir , sohrablou , nina69 , memarchitect , lotus , nassim92 , tiger2012 , Hera , Aref Safari , sand , ایزدی , Iranian Wizard , Engineer , gogooli , زهرا سادات , olom tahghighat , مهرانگیز , ashkan_d13 , bahman2000 , ghaderZ , roger670 , ali.it87 , computerman , reza.bsh , piroozparvaz
ارسال:
۱۹ خرداد ۱۳۸۹, ۰۶:۰۸ ب.ظ
RE: جک و طنز
[b]
می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش به‌سزایی دارند...

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت
«خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب...
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم

که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد. تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛

سری جنباند و آهی کشید و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
[/b]

*****شکست پله های موفقیت است*****
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: **sara** , ف.ش , SarahArshad , ایرسا , موج , ali_computer69 , ic_teta , baranebahar , desatir7316 , iMohammad , Jooybari , baran , MONA_STAR , p.parsaee , eris229 , rozh66 , walker , jafarir , nina69 , memarchitect , IT_sare , AmiriManesh , TnT , sahar bano , sosyas , prosperous , Hera , eng_majid , شاپری , barankhanom , mohaddeseh70 , ایزدی , mahjob , IT.setareh91 , baharrr , azsx , pouya47 , fimen , bahman2000 , p_farhadi , Aref Safari , albaloo , شقایق. , shayesteNEY , zahra_ce87 , samane .gh , salam az ma , piroozparvaz
ارسال:
۲۶ خرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۲۳ ب.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ ۱۲:۲۴ ب.ظ، توسط فرزین.)
جک و طنز
این قضیه که تعریف می کنم واقعیه خالی بندی در کار نیست پس گوش کنید
در اول دبیرستان کتاب به من بگو چرا !!!! را مطالعه می کردم و اینکه دانشمندان برای هر چیز کوچک چرای بزرگی در سر دارند معلم شیمی ما یک استاد کونگ فو کار بود در وسط کلاس یکی از این چراهای بزرگ در کله من جا گرفت و بی هیچ مقدمه پرسیدم
من:آقا اجازه
معلم: بفرمایید
من:آیا هویچ آهن دارد
معلم‌: با وجود اینکه این مربوط به بحث گیاه شناسی است ولی آهن بصورت یونیزه در ....
در وسط حرف معلم پرسیدم
من:پس چرا هویج با وجود آهن به آهن ربا نمی چسبد
بچه های فرصت طلب:شلیک خنده و متلک بطرف معلم شیمی
معلم:با یک حرکت کنگ فو لگدی بطرف من پرتاب کرد که با یک جاخالی حساب شده از سر من رد شده و به گردن همکلاسی کنار من برخورد و من در این فرصت از کلاس در رفتم و با وساطت ناظم در جلسات بعد کلاس حاضر می شدم
و این بود داستان دانشمند شدن من که درنطفه خفه شد
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: ۵۴m4n3h , ایرسا , alime , Jabar-Asadi , موج , ali_computer69 , zahmatkesh8519 , پشتکار , bahari , Xilinx , baranebahar , iMohammad , zzsnowdrop , baran , marjan_gh , rozh66 , mehrdad66 , cse.abdali , jafarir , bashuka , fereshteh JI , montazer , sahar bano , hamedmehdihamed , k_111 , barankhanom , tohidi4503 , tarane1992 , ایزدی , انرژی مثبت , shompet , amiramiri , zahra_ce87 , IT.setareh91 , bahman2000 , p_farhadi , Aref Safari , kingmax , miss msv66 , شقایق. , shayesteNEY , sepanta1990 , piroozparvaz
ارسال:
۱۰ تیر ۱۳۸۹, ۰۱:۰۶ ب.ظ
جک و طنز
به ..... میگن میزان تحصیلات؟ جواب میده :PHD . میگن یعنی چی؟ میگه:
passed Highschool with Difficulties(قابل توجه آقای دکتر تنهایی)
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: admin , blackhalo1989 , ahmad8726 , ایرسا , ف.ش , saba_1984 , ali_computer69 , پشتکار , bahari , baranebahar , iMohammad , mona23 , Sami65 , R.SH , baran , rozh66 , walker , mehrdad66 , cse.abdali , jafarir , fa_karoon , nina69 , memarchitect , diligent , neda_Network , AmiriManesh , montazer , Hera , 2FA , maryam.raz , شاپری , mohaddeseh70 , pasargad7788 , fatollahi , chavir , ایزدی , IT.setareh91 , baharrr , software94 , p_farhadi , رتبه۱سال۹۴ , Aref Safari , miss msv66 , شقایق. , **sara** , samane .gh , piroozparvaz
ارسال:
۱۰ تیر ۱۳۸۹, ۰۶:۱۶ ب.ظ
RE: جک و طنز
نقش اساسی بانوان در پیشرفت آقایان

توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست، و همسرش میو چوال در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید: "گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد. او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت: "هی خانم، شانس آوردی که من پیدا شدم. اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی."
زنش پاسخ داد: "عزیزم، اگر من با او ازدواج می کردم، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین"!

ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: ایرسا , ف.ش , alime , Jabar-Asadi , ali_computer69 , narges_r , luna , baranebahar , iMohammad , mary-joon , baran , marjan_gh , mjzarrin , fereshteh JI , jameshenas , teacherpc , sahar bano , prosperous , Hera , sara_13686868 , 2FA , barankhanom , ایزدی , baharrr , azsx , azade053069 , happy07 , شقایق. , zahra_ce87 , piroozparvaz
ارسال:
۱۱ تیر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۰ ق.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۱ تیر ۱۳۸۹ ۰۱:۵۸ ق.ظ، توسط Soheil.)
جک و طنز
پسره به باباش میگه: بابا میخوام برم ارشد بخونم، نظرت چیه؟
باباهه میگه: بابا اگه به درس و مشقت لطمه نمیزنه برو! فقط مواظب این بچه های مانشتی(مخصوصا سر دستشون تنهایی) باش اغفالت نکنن!

سخته، ولی ممکنه!
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: admin , blackhalo1989 , موج , ali_computer69 , پشتکار , baranebahar , iMohammad , mhkpnu , rozh66 , mehrdad66 , Mahbanoo313 , jafarir , fa_karoon , d.KH , neda_Network , nassim92 , sahar bano , tarane1992 , fog , ایزدی , IT.setareh91 , sahar salehi , zahra_ce87
ارسال:
۱۲ تیر ۱۳۸۹, ۰۳:۵۳ ب.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۴۲ ب.ظ، توسط انرژی مثبت.)
جک و طنز
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ۲۰ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! دلم ریخت داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره. تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد:ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادی سوار شده بود
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: **sara** , ف.ش , Jabar-Asadi , ایرسا , saba_1984 , ali_computer69 , luna , پشتکار , bahari , Sami65 , marjan_gh , rozh66 , mehrdad66 , Mahbanoo313 , dear-saideh , jaroon , mjjoon , nimam , sahar bano , saeed_435 , tiger2012 , hamedmehdihamed , Hera , maryam.raz , barankhanom , ali.329 , IT.setareh91 , azsx , bahman2000 , مرتضی صفری , شقایق. , zahra_ce87
ارسال:
۱۵ شهریور ۱۳۸۹, ۰۳:۴۵ ب.ظ
شعر های زمان کودکی
یه توپ دارم قلقلیه

I have a ball roundy rounded,
It's red ,white and blue.
When I hit it against the ground,
You have no idea how far it goes.
I didn't have this ball.
I did my homeworks well.
My dad gave me an Eid gift.
Gave me a rounded ball!

اتل متل توتوله

How's Hassan's Cow?
She doesn't have neither milk nor tits.
They took her milk to India.
Marry a Kurdish Woman.
Name her Amghezy.
Around her hat reddish.
Aachin and Vaachin,
cross one of your legs!

عمو زنجیرباف

Uncle chain knitter!
Yeeeeees.
Have you knit my chain?
Yeeeeees.
Did you throw it behind the mountain?
Yeeeeees.
Father has just arrived.
What does he bring?
Pea and raisin.
Eat it and come!

آب را گل نکنیم: شاید این آب روان می رود پای سپیداری، تا فروشوید اندوه دلی...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: Sami65 , marjan_gh , rozh66 , walker , rasoul67 , bashuka , fereshteh JI , montazer , tiger2012 , mmeiamm , barankhanom , mansourzadeh , fimen , roger670 , محسن جون , شقایق. , reza.bsh
ارسال:
۳۰ مهر ۱۳۸۹, ۰۶:۴۹ ب.ظ
Smile طنز: ازدواج برای آقایون خوبه یا بد ؟
سلام دوستان،گفتم شاید این ایمیل طنز که امروز برام اومده کمکی باشه تو تصمیم گیری بهتر برای دوستانی که تو "تاپیک سهمیه بندی تاهل " به فکر سهمیه افتادند Winkفقط امیدوارم این روزای کنکوری از شنیدن آینده‌ی زندگی متاهلی مخصوصا با مدرک ارشد،زیاد دچار افسردگی نشنTongue Big Grin

قبل از ازدواج: ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج: ایستادن در صف شیر وگوشت
نتیجه‌گیری اخلاقی: آموزش ایستادگی

قبل از ازدواج: خوردن بهترین غذاها بی‌منت
بعد از ازدواج: خوردن غذاهای سوخته با منت
نتیجه‌گیری اخلاقی: تقویت معده

قبل از ازدواج: آموزش گیتار و سنتور و ...
بعد از ازدواج: آموزش بچه‌داری و شستن ظرف
نتیجه‌گیری اخلاقی: همدردی با مردها

قبل از ازدواج: دید و بازدید از اماکن تفریحی
بعد از ازدواج: سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه‌گیری اخلاقی: مهربون شدن

قبل از ازدواج: خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج: بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه‌گیری اخلاقی: سحر خیز شدن

قبل از ازدواج: نوشتن کتاب شعر و رمان
بعد از ازدواج: نوشتن داستان پرنده در قفس
نتیجه‌گیری اخلاقی: پر شدن اوقات فراغت

قبل از ازدواج: تعطیلات رفتن به دیزن و اسکی
بعد از ازدواج: شست وشوی خانه و لباس
نتیجه‌گیری اخلاقی: پر شدن اوقات فراغت

قبل از ازدواج: رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج: درحسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه‌گیری اخلاقی: امنیت کامل

قبل از ازدواج: وزن ایده‌ال با چهره‌ای بشاش
بعد از ازدواج: چاق و افسرده و منزوی
نتیجه‌گیری اخلاقی: آمادگی بدن در روزهای سخت

قبل از ازدواج: رفتن به سفر بی‌اجازه
بعد از ازدواج: رفتن به حیاط با اجازه
نتیجه‌گیری اخلاقی: معتبر شدن

قبل از ازدواج: صحبت تلفنی بی‌محاسبه زمان
بعد از ازدواج: اتهام به پر حرفی حتی برای ١٠ دقیقه
نتیجه‌گیری اخلاقی: حفظ عضلات صورت

قبل از ازدواج: استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج: کار کردن در شرایط سخت
نتیجه‌گیری اخلاقی: ورزیده شدن

همیشه رفتن رسیدن نیست،اما برای رسیدن باید رفت.در بن بست هم راه آسمان باز است،پرواز بیاموز.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: dehghani , انرژی مثبت , mary-joon , MONA_STAR , rozh66 , farhoudjk , AmiriManesh , web132 , nassim92 , tiger2012 , Hera , tarane1992 , Iranian Wizard , IT.setareh91 , pouya47 , bahman2000 , salimeh
ارسال: #۱۰
۳۰ مهر ۱۳۸۹, ۰۷:۵۶ ب.ظ
RE: طنز: ازدواج برای آقایون خوبه یا بد ؟
ببینید این آقایون چه از خود گذشتگی دارن Big GrinBig GrinBig GrinBig Grin

قدر لحظه ها را بدان!
زمانی می رسد که تو دیگر قادر نیستی بگویی جبران می کنم...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
ارسال: #۱۱
۰۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۰ ق.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: ۰۹ آبان ۱۳۸۹ ۱۲:۲۱ ق.ظ، توسط ف.ش.)
نامه مادر غضنفر
میدونم این متن نامه قدیمیه ولی به نظرم طنز قدیم و جدید نداره!


غضنفر جان سلام‌! ما اینجا حالمان خوب است .

امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد . این نامه را من میگویم و

جعفر خان کفاش برایت مینویسد. بهش گفتم که این

غضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند ،

‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند .

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم .

پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی ۲۰ کیلومتری

خانه ما اتفاق میافته . ما هم ۲۰ کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم .

اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .

آدرس جدید هم نداریم.. خواستی نامه بفرستی

به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی

را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن

بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان .

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد .

اولیش ۲ روز طول کشید ،‌دومیش ۳ روز . ولی این هفته

دومیش بیشتر از اولیش طول کشید . غضنفر جان ،‌آن کت شلوار

نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .

آن دکمه فلزی‌ها پاکت را سنگین میکرد .

ولی نگران نباش دکمه‌ها را جدا کردم و جداگانه توی

کارتن مقوایی برایت فرستادم .

پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز ۲۰۰۰نفر آدم

زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره

سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه

و شب میاد خونه. ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود

دستشویی حالا برگشت .

خواهرت کوکب هم امروز صبح فارغ شد.

هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر

میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی .

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود

که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت

زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همین دیگه … خبر جدیدی نیست .

قربانت .. مادرت .

راستی‌: ‌غضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم ،

‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود

و این نامه را برایت پست کرده بودم .Big Grin

If your success is not on your own terms, if it looks good to the world but does not feel good in your heart, it is not success at all.
(Anna Quindlen)
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: ایرسا , Sami65 , MONA_STAR , mhkpnu , nima3608 , marjan_gh , walker , jafarir , white bird , tiger2012 , barankhanom , mohaddeseh70 , IT.setareh91 , azade053069 , مرتضی صفری , shayesteNEY , salimeh , samane .gh , samaneh@90 , Mahdye
ارسال: #۱۲
۰۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۶ ق.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: ۰۹ آبان ۱۳۸۹ ۱۲:۲۷ ق.ظ، توسط ف.ش.)
نامه غضنفر از آلمان
روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت: حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟





[تصویر:  6100_1_1379099281.jpg]





شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده






حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول: حالت چه طوره زن ؟

خط دوم: بچه‌ها چه طورن ؟

خط سوم‌: مادرت چه طوره ؟

خط چهارم: شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!

خط پنجم‌: فقط برگردم خونه....

خط ششم‌: می کشمت

خط هفتم: غضنفر از آلمان...

If your success is not on your own terms, if it looks good to the world but does not feel good in your heart, it is not success at all.
(Anna Quindlen)
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: ایرسا , SarahArshad , rezvan_m , raha , Elham_90 , انرژی مثبت , zzsnowdrop , Sami65 , frg_2009 , R.SH , MONA_STAR , mhkpnu , Pakzad , rozh66 , walker , jafarir , farhoudjk , The BesT , a_azarbarzin , fereshteh JI , neda_Network , masiha.n , AmiriManesh , nassim92 , tiger2012 , hamedmehdihamed , Hera , zibaziba , barankhanom , aniss , nasrolah , ایزدی , IT.setareh91 , مرتضی صفری , samane .gh , piroozparvaz
ارسال: #۱۳
۲۸ دى ۱۳۸۹, ۰۱:۴۲ ب.ظ
داستانهای فراموش شده(طنز)
گاو ماما می کرد گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی ؟
شب شده بود‌، اما حسنک به خانه نیامده بود
حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست جون او به موهای خود گلت می زند
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پطرس همیشه پای کامپیوتر می نشست و چت می کرد . پطرس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند پطرس در حال چت کردن غرق شد و برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی پل ریزش کرده بود ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت
قطار به سنگ‌ها برخورد کرد و منفجر شد
کبری و مسافران قطار مردند‌، اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت
خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد، او حتی مهمان خوانده هم ندارد . او پول ندارد تا شکم مهمان‌ها را سیر کند او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد . او کلاس بالایی دارد . او فامیل های پولدار دارد او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خ... فروخت‌، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد‌، چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد
به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
و در پایان:
دهقان فداکار پیر شده
چوپان دروغگو عزیز شده
شنگول و منگول گرگ شدن
کوکب حوصله مهمون رو نداره
کبری تصمیم گرفته بینی شو عمل کنه
روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه شده
شیرین‌، خسرو و فرهاد و پیچونده و با دوست جدیدش رفته اسکیTongue
رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده و با اسفندیار میرن کیف قاپی
حال به کجا چنین شتابان؟...

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: Fardad-A , **sara** , mehr.iman , حامد , marjan_gh , jaroon , tiger2012
ارسال: #۱۴
۲۴ فروردین ۱۳۹۰, ۰۸:۴۵ ب.ظ
انشای پسر بچه کلاس اول دبستانی در باره ازدواج
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده‌ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود‌، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود..
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است‌!
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده‌ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان‌تر است‌، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ............ یادگاری که در این گنبد دوار بماند..
.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس‌گزاری شده توسط: Helmaa , shahryar , alirezalink , ROZA , **sara** , Arena , parsaNA , hanif , Parva , walker , _narjes , tiger2012 , Hera , ایزدی , samaneh@90 , IT.setareh91 , f2000 , sahar salehi , مرتضی صفری , shayesteNEY
ارسال: #۱۵
۲۴ فروردین ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ ب.ظ
انشای پسر بچه کلاس اول دبستانی در باره ازدواج
این پسر بچه حرف دل من رو هم زده!
اشق کافی است!!!!
و مرد تا زن نگیرد آدم نمی شود!
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Lightbulb طنز؛ آزرده نمی‌کنند! mr.sinbad2016 ۰ ۵۶۲ ۰۶ شهریور ۱۳۹۵ ۱۱:۱۸ ق.ظ
آخرین ارسال: mr.sinbad2016
Big Grin عاقبت ازدواج با یک مرد برنامه نویس !!!!!!! ( طنز ) aminomidi ۰ ۱,۳۴۶ ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ ۱۱:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: aminomidi
  سوال کنکور کارشناسی ارشد آریایی شناسی گرایش فرهنگ (طنز!) Amir V ۹ ۲۵۶ ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۰۷:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: Mänu
  متن طنز به مناسبت روز دختر ف.ش ۶۶ ۲۸,۹۰۹ ۰۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۴۶ ق.ظ
آخرین ارسال: Bache Mosbat

پرش به انجمن:

Can I see some ID?

به خاطر سپاری رمز Cancel

Feeling left out?


نگران نباش، فقط روی این لینک برای ثبت نام کلیک کن. رمزت رو فراموش کردی؟ اینجا به یادت میاریم! close

رمزت رو فراموش کردی؟

Feeling left out?


نگران نباش، فقط روی این لینک برای ثبت نام کلیک کن. close