زمان کنونی: ۲۹ تیر ۱۳۹۸, ۰۸:۰۷ ب.ظ مهمان گرامی به انجمن مانشت خوش آمدید. برای استفاده از تمامی امکانات انجمن می‌توانید عضو شوید.
گزینه‌های شما (ورودثبت نام)

هرچه می خواهد دل تنگت بگو...

ارسال: #۵۳۱۰۱
امروز, ۰۲:۵۰ ق.ظ
RE: هرچه می خواهد دل تنگت بگو...
قبلاً شنیده بودم سالی که پاول دوروف در المپیاد جهانی نقره گرفته ایرانیا اول شدن!
چون منبع موثقی نداشت خیلی اعتنا نکردم

اما امشب دوباره یادم افتاد رفتم سر و گوشی به آب دادم
سایت IMO سال ۱۹۹۸ در بخش تیمی ایران رتبه ی اول رو کسب کرده
اما روسیه ششم شده
منبع:
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها ثبت نام کنید.


اما در بخش انفرادی امید امینی رنک اول رو گرفته با نمره ی ۱۰۰%
پاول دوروفی اما در کار نیست!
بجاش "نیکلای دوروف" رتبه ۴ رو کسب کرده و طلا هم گرفته!
نیکلای دوروف برادر پاول هست و البته برنامه نویس تلگرام هم هست.

منبع:
مهمان عزیز شما قادر به مشاهده پیوندهای انجمن مانشت نمی‌باشید. جهت مشاهده پیوندها ثبت نام کنید.


مبارک خیلیا !!!
جمع بندی: اگرچه خبر خیلی دقیق نبوده, اما در کل دست بوده.

نتیجه گیری :
مبارک خیلیا.

پ.ن: امید امینی علی الظاهر به فرانسه مهاجرت کرده و پژوهشگر مرکز ملی تحقیقات علمی فرانسه هست!!!
مبارک خیلیا!!!

 
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال: #۵۳۱۰۲
امروز, ۰۸:۵۱ ق.ظ
هرچه می خواهد دل تنگت بگو...
(دیروز ۱۱:۵۳ ق.ظ)kilookiloo نوشته شده توسط:  ممنون از نحوه صحبت خیلی خوبی که دارید , می‌تونید "من خودم افسردگی شدید داشتم و الآن حال بهتری دارم" رو بخونید و متوجه بشید که تجربی گفتم. ولی حتما اگه خواستم مقاله اش کنم مطالعاتم رو تخصصی میکنم که شما ریجکت نکنید
منم قلبم تیر میکشید با استراحت درست شد، پس شدیدترین بیماری قبلی هم با استراحت درست میشه. عادت داریم توو همه چی متخخص باشیم. شما یا نمیدونید افسردگی چیه، یا شدید.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: NP-Cσмρℓєтє
ارسال: #۵۳۱۰۳
امروز, ۰۹:۳۷ ق.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: امروز ۱۰:۲۳ ق.ظ، توسط Saman.)
هرچه می خواهد دل تنگت بگو...
سلام من یه توضیحاتی راجع به علائمی که خودم داشتم میدم.
شاید موضوع روشن بشه براتون و ترس اینو نداشته باشید که حتما شمام افسرده اید.
بذار با کامپیوترم بیام.
=============
اول اینکه من از حدود اواسط دی ماه ۹۷ حس میکردم کلا غیر عادی ام. با وجود اینکه بدون استثنا صبح زود از خواب بیدار میشدم و تا دیر وقت مشغول بودم اما کارهام نه تنها تموم نمیشد بلکه با وجود تلاش زیادم نتیجه لازم رو ازش نمی گرفتم.(تازه بدون استثنا روزی حدود ۱ ساعت پیاده روی و گاهی شب ها دوچرخه سواری هم داشتم)
همینطوری که میرفتیم جلو اوضاع پیچیده تر میشد برام. وقتی ساعت ۸:۳۰ دقیقه شب بر میگشتم خونه با تمام وجود گریه م میومد و دلیلش رو هم نمیدونستم.
کم کم خیلی زودتر از گذشته خسته میشد،و خوابم زیاد شده بود.

با وجود اینکه خودم حس میکردم هیچ مشکلی ندارم اما این حس گریه کردن به غروب هم کشیده شد.بعدش به صبح.
اواخر و یا اواسط بهمن بود که کم کم افکار دیگه ای توو ذهنم میومد. ترس شدییییییید از ارتفاع(فوبیا).همزمان مشغول ایزولاسیون ساختمان هم بودیم،وقتی میرفتم مثلا آبی چیزی برای کارگرا ببرم و از طبقه بالا به پایین نگاه میکردم تا سه یا چهار روز موقع رفتن به سمت بالا وحشت داشتم .موقع خوابم مدام حس سقوط از ارتفاع بهم دست میداد.(با خودم گفتم خب که چی همه از ارتفاع میترسن).یا تو خواب لگدی مینداختم یا چه میدونم یهو از خواب میپریدم یا بدون هیچ اراده ای یه قسمتی از بدنم به شدت تکون میخورد.
یه شب یادمه ساعت ۱۰ اومدم خونه ،بعد بلند که میشد میخوردم زمین.شبیه کسی که مثلا سکته مغزی و اینا زده باشه.رفتم دکتر فشارم رو گرفت فشارمم اصلا پایین یا بالا نبود و خیلی عادی بود.

چند بار دیگه یادمه که علاوه بر اینکه زمین میخوردم تلو تلو هم میخوردم.یعنی نمیتونستم درست قدم بردارم یه شب که وضع شدید تر شد. رفتم دکتر و ویتامین و اینا زدن. ب ۱۲ و چندتا چیز دیگه و گفتن مثلا کم خونی داری.قرص آهنم دادن.یه مدت خوردم هیچ کاری نکرد.(آها، این وسطا یه آزمایش تیروئید و اینام دادم که همه نرمال بودن).

اوایل اسفند که دیگه صبح از خواب بیدار که میشدم تمام بدنم میلرزید و حس خودکشی داشتم.باز گفتم بابا عادیه برای هر کسی که تحت فشاره احتمال داره پیش بیادش. خلاصه تا یه هفته ادامه داشت و تصمیم گرفتم برم دکتر.
با یکی از دوستانم قضیه رو در میون گذاشتم که مطمئن بودم حس های منو تجربه نکرده، اون اعتقاد داشت مشکل تمرکز داره، منم از خدا خواسته بهش گفتم فلانی من میرم روانپزشک، تو هم میای.(عمدا خواستم ببرمش که اینطوری بفهمم روانپزشکه الکی دارو میده یا مثلا از روو حرفایی که میزنیم)

خلاصه رفتیم. من رفتم توو اتاقش و حدود ۴۰ دقیقه باهام حرف زد و سوالات مختلف پرسید.وقتی برید خودش ازتون میپرسه.از شخصی ترین مسائل هم که پرسید من تا اونجا که میشد بهش جواب دادم.مثه اینکه مثلا بپرسه شکست عشقی خوردی یا نه یا مثلا به مواد مخدر اعتیاد داری و این حرفا.

بعد حرف زدنمون تشخصیصش چیزی بود که بهتون گفتم..

دوستمم رفت توو و نه تنها دارو بهش نداد دوستم هر چی اصرار هم کرد بهش دارو نداد(چون وقتی دکتر اومد بیرون یه پرونده از منشیش ببره دوستم بهش گفت آخرش یه دارو برای ما ننوشتی، دکتره بهش گفت روزی صد بارم بیای اینجا دارو برات نمینویسم چون مشکلی نداری).

---------------------
خیلی خیلی بیشتر و پیچیده تر از اینه که بخوام همه چیزو توضیح بدم و خیلی دراماتیک میشه احتمالاSmile .

انصافا فقط براتون نوشتم که بدونید این یه مساله عادی نیست که الکی برید دکتر براش.

اگرم نقل قول گرفتید و سوال و اینا داشتید و جواب ندادم خدایی ناراحت نشید،اول این که صادقانه بگم که با وجود اینکه از صمیم قلب دوستون دارم{بچه های مانشت رو} ولی حسش نیست جواب بدم(کار خاصی هم ندارم ها،حسش نیست فقط).

این توضیحاتم دادم چون واقعا به اینجا حس خوبی دارم و خیلی راحت میتونم در مورد یه سری مسائل اینجا صحبت کنم،و اصلا دوس ندارم ختمِ به دعوا و جنجال بشه.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس‌گزاری شده توسط: nlp@2015 , khalilparvar , salam5 , crevice
ارسال: #۵۳۱۰۴
امروز, ۱۱:۲۴ ق.ظ
هرچه می خواهد دل تنگت بگو...
(امروز ۰۲:۲۸ ق.ظ)marvelous نوشته شده توسط:  قربون شما برم، درسته این تاپیک یعنی هر چی دل تنگتون میخواد بگین ، من راستش تو روانشناسی شخصیت خیلی تبحر دارم، نه واحد روانشناسی پاس کردم دوران لیسانس سه واحد هم ارشد. اگه کسی دوست داشته باشه میتونم کمکش کنم و راهنماییش کنم مثل خواهر بزرگترتون.
چرا کسی باید به یه ای دی اعتماد کنه؟ شما خیلی تو روانشانسی تبحر داری برو مدرکش رو بگیر مطب بزن

think positive
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال: #۵۳۱۰۵
امروز, ۰۶:۲۴ ب.ظ
هرچه می خواهد دل تنگت بگو...
کاش یه دوست خوبی بود، گاهی زنگ میزد یا پیام میداد میگفت بیا با هم بریم فلان جا، حالمون عوض شه. چند روزه خیلی احساس خلا و تنهایی میکنم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال: #۵۳۱۰۶
امروز, ۰۷:۲۱ ب.ظ (آخرین ویرایش در این ارسال: امروز ۰۷:۲۵ ب.ظ، توسط codin.)
RE: هرچه می خواهد دل تنگت بگو...
(امروز ۰۹:۳۷ ق.ظ)Saman نوشته شده توسط:  سلام من یه توضیحاتی راجع به علائمی که خودم داشتم میدم.
شاید موضوع روشن بشه براتون و ترس اینو نداشته باشید که حتما شمام افسرده اید.
بذار با کامپیوترم بیام.
=============
اول اینکه من از حدود اواسط دی ماه ۹۷ حس میکردم کلا غیر عادی ام. با وجود اینکه بدون استثنا صبح زود از خواب بیدار میشدم و تا دیر وقت مشغول بودم اما کارهام نه تنها تموم نمیشد بلکه با وجود تلاش زیادم نتیجه لازم رو ازش نمی گرفتم.(تازه بدون استثنا روزی حدود ۱ ساعت پیاده روی و گاهی شب ها دوچرخه سواری هم داشتم)
همینطوری که میرفتیم جلو اوضاع پیچیده تر میشد برام. وقتی ساعت ۸:۳۰ دقیقه شب بر میگشتم خونه با تمام وجود گریه م میومد و دلیلش رو هم نمیدونستم.
کم کم خیلی زودتر از گذشته خسته میشد،و خوابم زیاد شده بود.

با وجود اینکه خودم حس میکردم هیچ مشکلی ندارم اما این حس گریه کردن به غروب هم کشیده شد.بعدش به صبح.
اواخر و یا اواسط بهمن بود که کم کم افکار دیگه ای توو ذهنم میومد. ترس شدییییییید از ارتفاع(فوبیا).همزمان مشغول ایزولاسیون ساختمان هم بودیم،وقتی میرفتم مثلا آبی چیزی برای کارگرا ببرم و از طبقه بالا به پایین نگاه میکردم تا سه یا چهار روز موقع رفتن به سمت بالا وحشت داشتم .موقع خوابم مدام حس سقوط از ارتفاع بهم دست میداد.(با خودم گفتم خب که چی همه از ارتفاع میترسن).یا تو خواب لگدی مینداختم یا چه میدونم یهو از خواب میپریدم یا بدون هیچ اراده ای یه قسمتی از بدنم به شدت تکون میخورد.
یه شب یادمه ساعت ۱۰ اومدم خونه ،بعد بلند که میشد میخوردم زمین.شبیه کسی که مثلا سکته مغزی و اینا زده باشه.رفتم دکتر فشارم رو گرفت فشارمم اصلا پایین یا بالا نبود و خیلی عادی بود.

چند بار دیگه یادمه که علاوه بر اینکه زمین میخوردم تلو تلو هم میخوردم.یعنی نمیتونستم درست قدم بردارم یه شب که وضع شدید تر شد. رفتم دکتر و ویتامین و اینا زدن. ب ۱۲ و چندتا چیز دیگه و گفتن مثلا کم خونی داری.قرص آهنم دادن.یه مدت خوردم هیچ کاری نکرد.(آها، این وسطا یه آزمایش تیروئید و اینام دادم که همه نرمال بودن).

اوایل اسفند که دیگه صبح از خواب بیدار که میشدم تمام بدنم میلرزید و حس خودکشی داشتم.باز گفتم بابا عادیه برای هر کسی که تحت فشاره احتمال داره پیش بیادش. خلاصه تا یه هفته ادامه داشت و تصمیم گرفتم برم دکتر.
با یکی از دوستانم قضیه رو در میون گذاشتم که مطمئن بودم حس های منو تجربه نکرده، اون اعتقاد داشت مشکل تمرکز داره، منم از خدا خواسته بهش گفتم فلانی من میرم روانپزشک، تو هم میای.(عمدا خواستم ببرمش که اینطوری بفهمم روانپزشکه الکی دارو میده یا مثلا از روو حرفایی که میزنیم)

خلاصه رفتیم. من رفتم توو اتاقش و حدود ۴۰ دقیقه باهام حرف زد و سوالات مختلف پرسید.وقتی برید خودش ازتون میپرسه.از شخصی ترین مسائل هم که پرسید من تا اونجا که میشد بهش جواب دادم.مثه اینکه مثلا بپرسه شکست عشقی خوردی یا نه یا مثلا به مواد مخدر اعتیاد داری و این حرفا.

بعد حرف زدنمون تشخصیصش چیزی بود که بهتون گفتم..

دوستمم رفت توو و نه تنها دارو بهش نداد دوستم هر چی اصرار هم کرد بهش دارو نداد(چون وقتی دکتر اومد بیرون یه پرونده از منشیش ببره دوستم بهش گفت آخرش یه دارو برای ما ننوشتی، دکتره بهش گفت روزی صد بارم بیای اینجا دارو برات نمینویسم چون مشکلی نداری).

---------------------
خیلی خیلی بیشتر و پیچیده تر از اینه که بخوام همه چیزو توضیح بدم و خیلی دراماتیک میشه احتمالاSmile .

انصافا فقط براتون نوشتم که بدونید این یه مساله عادی نیست که الکی برید دکتر براش.

اگرم نقل قول گرفتید و سوال و اینا داشتید و جواب ندادم خدایی ناراحت نشید،اول این که صادقانه بگم که با وجود اینکه از صمیم قلب دوستون دارم{بچه های مانشت رو} ولی حسش نیست جواب بدم(کار خاصی هم ندارم ها،حسش نیست فقط).

این توضیحاتم دادم چون واقعا به اینجا حس خوبی دارم و خیلی راحت میتونم در مورد یه سری مسائل اینجا صحبت کنم،و اصلا دوس ندارم ختمِ به دعوا و جنجال بشه.
ایشالا که چیز مهمی نیست. راستی اگر داروهایی که گرفتی کمک نکرد پیش یه متخصص مغز و اعصاب هم برو با توجه به علائمی که نوشتی ممکنه شاید بهتر باشه یه چک آپ بشی. منم حدودا ۱۷-۱۸ سالم بود یه چیزی توی این حالت ها گرفتم. تپش قلب شدید، احساس این که قراره بمیرم مثلا قبل خواب، نفسم واقعا وسط خواب قطع میشد از خواب میپریدم، احساس میکردم توی گلوم یه غده ای هست و غذا میخوردم وسطش انگار غذا توی گلوم گیر میکرد تا جایی که از غذا خوردن میترسیدم.
هر مدل دکتر و متخصصی که فکر کنین رفتم..هر مدل... دیگه کم کم بی خیال شدم و به مرور خودش درست شد...البته هنوزم یه علائم خفیفی دارم ولی اینقدر خفیف که دیگه واقعا اذیتم نمیکنه. باید بگم توی اون دوران خیلی طرز فکرم بد بود و خیلی به خودم استرس وارد میکردم. خیلی رقابتی بود شخصیتم و الخ.
دارو بعضی وقت ها خیلی کمک میکنه و دست کم نگیرینش. مخصوصا برای اضطراب. بین تمام داروهایی که این دکتر و اون دکتر بهم داد فقط داروهای ضد اضطراب تا حدی مفید بود.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال: #۵۳۱۰۷
امروز, ۰۷:۳۱ ب.ظ
هرچه می خواهد دل تنگت بگو...
دو کار فوق العاده لذت بخشی که مدتهاس دارم انجامش میدم و خیلی خیلی بهم حال میده یکی "باشگا"س و یکی دگش مطالعه ی هدفمند "زبان"ه. چون هم تا حدودی لذت بخشن و هم تاثیرشو به مرور میبینی روی خودت میبینی. مهمتر از همه حس میکنی مفیدی، و حس گِل لگد کردن بهت دست نمیده توی زندگی. بعد از "سفر" و "شنا" بسیار بسیار پیشنهادش میکنم.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  سلام،امروز حال ات چطوره؟ حس امروزت را بگو. فرید ۹۰۹ ۱۱۴,۰۲۷ ۲۰ مهر ۱۳۹۴ ۰۳:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Bache Mosbat

پرش به انجمن:

Can I see some ID?

به خاطر سپاری رمز Cancel

Feeling left out?


نگران نباش، فقط روی این لینک برای ثبت نام کلیک کن. رمزت رو فراموش کردی؟ اینجا به یادت میاریم! close

رمزت رو فراموش کردی؟

Feeling left out?


نگران نباش، فقط روی این لینک برای ثبت نام کلیک کن. close